بیائید همدیگر را آزاد بگذاریم.............
کسی خورشید را کنترل نمیکند و سالهاست که درخشان میتابد بر فقیر و غنی، سالهاست صدای پرندگان را کسی کنترل نمیکند و چه زیبا میخوانند اگر بر هر عنصری از طبیعت رفتاری قهرآمیز و زور مدار مسلط بود از مسیر طبیعی خود خارج میشد ما خداوندیم، کنترل بر خداوندگار زمین او را نابود ساخته است.
من از زنان و مردان بسیار شنیدهام که با حساسیتهای خود درگیر جنگ و گریز شدهاند و هرچه تف انداختهاند بر صورت خویش افتاده است، هر آنچه میخواستند داشته باشند بیشتر از دست دادهاند. کسی که سایه کنترل را بر خود داشته نتیجتاً او فیلسوفی دروغگو شده است. انسانها با بیرحمی تمام با کنترل، قربانی میشوند. من زمانی که در جغرافیای تاریخ، روانشناسی،مردمان را بررسی کردم، دریافتم آدمها وقتی تصمیم میگیرند همدیگر را هدایت و ارشاد کنند خود را به رفتارهای زیرزمینی و ضداجتماعی سوق دادهاند، انسان از دست همنوع خویش در رنج است. طبیعت آزاد است اما از دست خوکها و خرسها و گرازها، در امان نیست. انسان در مرز تخریب است، از دست انسانهایی که پشت دیوارها با چشمان نامریی خود سایه ترس ایجاد میکنند. کنترل میتواند به ظرافت یک نگاه باشد و یا به صراحت یک تهدید، هر چه هست ما در زندگی عادت داریم به نوعی، همدیگر را مجبور کنیم تا طبق خواستههای ما حرکت کنند، انسانها آنقدر نشانگان اجبار در کنار هم میکارند تا روزی در پرتو این کنترل، ترس و نفرت به وجود بیاید. بذر بدبختی ما در سالهایی کاشته شده است که دیگران به صلاح ما میاندیشند و این یک سنت مخرب است که سطح اصطکاک انسانها را بالا برده است، واقعاً ما چگونه میتوانیم طبق میل خودمان زندگی کنیم و همزمان با دیگران هم کنار بیاییم.ما عادت داریم، در هر مقطعی از زندگی حق انتخاب را از هم دریغ کنیم، هر فردی در زندگی با فضای اختیاری که در اختیارش قرار میگیرد میتواند خلاقیت خویش را تجربه کند من تا یاد دارم دلسوزانم را دیدهام که از روانشناسی کنترل قهرآمیز و زورمدار در ارتباط با من استفاده کردهاند. یعنی این که من بر اساس تعاریف ذهن این دلسوزان!!! یعنی مادران، پدران، معلمان، رهبران که درست و غلط مرا تعریف میکنند، تقویت و یا تنبیه شدهام و وقتی که من حرف اینان را گوش نمیدهم، به زور مرا کنترل میکنند. استفاده از زور برای رسیدن به خواستهیمان ریشه در این اندیشه دارد و این بدیهیترین راه است و بیهیچ فکری از آن استفاده شده است. در صورتی که نه به منشاء آن فکر میکنیم نه به مبدأ آن. و انسانهای ضعیف، متقاعد شدهاند که ابراز وجود، کوهستانی صعبالعبور است و ژنتیک آنها بهشان حکم میکند که انتخابگر نیستند و بهتر است که در حاشیه تملق و ترس و سکوت پناه بگیرند و به شغل پر کردن چاله و چوله زمین مشغول باشند و اکثراَ کارهایی انجام میدهند که دوست ندارند و ترجیح میدهند در امتداد رنج دراز بکشند و جیکشان هم در نیاید، و آهسته سردر تو، ساکت و در سایه هیچ واژه عصیانگری تردد نمیکنند. زن جامعه هم که مقهور نگاه ترسآمیز مردان سلطه جوست، ترجیح میدهد به زندگی پردرد خود ادامه بدهد که وضع از این بدتر نشود.
ما بر اساس متغیرهای کنترل بیرونی، آرامش، خوشبختی و یا ترس خود را تعریف میکنیم. مرزهای ما آنقدر کمرنگ است که دیگران بیش از حد معمول در خلوت و حریم خصوصی ما رفت و آمد دارند، در احساسهای تو در توی ما هم نقش فعال دارند. به صلاح ما میاندیشند و سعی میکنند درون آگاهی ما، پلههای فلسفی بسازند و کلکسیون احساس گناه تولید بکنند و سپاه واژهها را هر روز و شب بر من تسلیم شده، گسیل میدارند تا برای همیشه پهنای تاریخی تسخیر شدهام، را داشته باشند. و همیشه من در پس کنترل حرکت میکنم و زایشی در سرودههای خود نمیبینم. اینان مرا تنبیه میکنند، من فرزندم را تنبیه میکنم، و فرزندم، آینده را تنبیه میکند و ما موجوداتی شدهایم که در پس انتقام از یکدیگریم، و شناسنامه عشق است که باطل شده است.
شیوه کنار آمدن انسانها با هم بر پایه فرهنگ ترس و کنترل بنا شده است، خیلی از زنها و شوهرها در کنار همدیگر، زندگی را با تردید ادامه میدهند و اطمینان قلبی ندارند که خوشبخت شدهاند. تا وقتی که اعتقاد بر این باشد که ما میتوانیم دیگران را کنترل کنیم، یا دیگران ما را کنترل کنند، احساس بدبختی خاموش نخواهد شد و ما همیشه به شغل خاموش کردن، متوقف کردن، به آتش کشیدن دیگران، مشغول خواهیم بود.
در جامعه ما بیشتر متغیرهای تشویق کننده فعالاند یا کنترل کننده؟ در جامعه ما، هر کسی در جایگاه خود شکلی از مالکیت را بر دیگران تحمیل میکند. حکومتها، احساس مالکیت ارباب رعیتی دارند و گاهی به اتاق خواب ما هم میآیند. زن و مرد، احساس مالکیت شدیدی بر هم دارند و هر دو از زمان خروسخوان تا شامگاه خستگی به کنترل همدیگر مشغولند و آخر شبها در اتاق خلوت، به سینجین مشغول میشوند و فردا به دنبال درماناند و نمیدانند که اختلافات آنها محصول و فرهنگ فضولی بیش از حد در حریم خصوصی همدیگر است، اگر کمی به آزادی شخصی هم احترام میگذاشتند، اینهمه خانههای خلوت یکدیگر را موشک و خمپاره نمیانداختند. زنان عاشق ما هر روز نقش کارآگاه را بازی میکنند و مرد بر هم پیدر پی به تصرف تنها میاندیشند. و هر دو در رنجاند. هر فضایی که بر آن احساس کنترل کردن و یا شدن حاکم باشد شما هیچ مرد و زن عاشقی را رویت نخواهید کرد.
حاکمان، هم به شیوههای پلیسی، سرگرم کنترل مردمان خوداند. نگاه ترس و وحشت از یکدیگر را در افراد میکارند و دیگر کسی قلب خود را برای کسی باز نخواهد کرد و همه به نقش بازی کردن مشغول خواهند شد و همیشه احساس بر این است که لو نرویم و دستمان رو نشود.
خروسها ، کبوترها وگنجشکها، صبحها بر روی درخت خانه من میخوانند و کسی آنها را کنترل نمیکند و اگر این همه صدای ترکیبی زیبا در طبیعت شنیده میشود به خاطر این است که هیات نظارت و دادگاهی نیست. اگر فردوسی و سعدی، حافظ و مولانا به دادگاه فکر میکردند، هرگز خلق نمیکردند. و قطعاً در تحیر و تعجب طبیعت غوطهور نبودند. اما من زمانی که بلوغ حماسی را میخواهم به تصویر بکشم، حتماً باید محرومیت از امتیازات اجتماعی را هم تجسم کنم و این فضای کنترل یکی از هزاران درد جامعه ماست. که به صورت یک فرهنگ رفتاری روزمره من و تو در آمده است. چرا امروز روز رقص و شورش و طغیانی نیست، چرا اینهمه مردان و زنان تملق و چاپلوسی به وجود آمده است، چرا زمانی که از آزادی شخصی سخن میرانیم، آنرا یک سخنی توهمی میدانند. چرا شعرهای فردوسی در گوشها احساس نمیشود و زیر لبها زمزمه نمیشود. انسان امروز وسواس کنترل و در دل عقده مالکیت همه چیز را دارد.
زمانی که از آزادی شخصی یک گلدان یاد بود میسازی بدان که در بند و فضای کنترل گرفتار آمده ای. اولین لطفی که همه ما به هم ما میتوانیم بکنیم این است که در حریم خصوصی هم دخالت نکنیم. و دست از گروگانگیری هم برداریم. بیایید همدیگر را آزاد بگذاریم.
بدرود
منبع: مجله روانشناسی
برچسب: ،