خریدار روغن سوخته و خرید روغن سوخته بصورت لیتری و بشکه ای خریدار روغن سوخته و خرید روغن سوخته بصورت لیتری و بشکه ای .

خریدار روغن سوخته و خرید روغن سوخته بصورت لیتری و بشکه ای

داستانکهای پند آموز برای زندگی

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی میدهم

که بتواند مرا معالجه کند.
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ یک ندانستند.
تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم

خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی

یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم

و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید

یک نفر دارد چیزهایی می گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر

غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟"
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند

 و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر

فقیر بود که پیراهن نداشت!!
لئو تولستوی

*******************************************************************************

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،

بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش برای‌ حمل

و نقل کالا در شهر استفاده می‌کردبرای اولین بار همسرش را سوار

موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی

 و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش

گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش

شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم

 اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش

 خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان

 رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولی هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن

همان جمله ی ساده ی "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختی را در قلب

 همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

 *عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور

نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید

                                                           ارسالی توسط یک دوست نازنین



برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:

+ نوشته شده: ۶ مهر ۱۳۹۹ساعت: ۱۲:۳۹:۰۵ توسط:123 موضوع: نظرات (0)