فرایند اجتماعی شدن و موانع گفتگو
در این روزها که واژه "گفتگو " بیش از دیگر واژه ها به زبان می آید و انگار جامعه ما بعد از فراز و نشیبهای فراوان و در راستای تکامل اجتماعی به این نتیجه رسیده است که کلید "گفتگو" هست که قفلهای اساسی جامعه ما را باز خواهد کرد، نگارنده این نوشته قصد دارد از منظر تعلیم و تربیت و روانشناسی تربیتی و اجتماعی به این "کلید واژه" بنگرد و در مقیاس شهر مثل هشترود آنرا بررسی کند.ولی انگار دست یافتن به خود این " کلید" کلید های دیگری را می طلبد و کلید " گفتگو" نیاز به کلید های دیگری مثل ، هنر و قدرت شنیدن ، قدرت تحمل عقاید و نظرات یکدیگر و قدرت ابراز نظر و توانایی شرکت در گفتگو را دارد. مدنیت و رشد یافتگی جوامع از مسیر ارتباط و گفتگو می گذرد و ارتباط و گفتگوست که جوامع جهان اول را به رشد یافتگی و توسعه رسانده است.به همین خاطر کشور ما و به تبع آن شهر ما لاجرم باید از این توانایی برخوردار باشد،تا مسیر ترقی را بپیماید.اما قبل از اینکه ما توانایی گفتگو را کسب کنیم نیاز به طی کردن مرحله ای به نام "فرایند اجتماعی شدن" داریم که بدون طی کردن این مرحله گفتگوها و ارتباطات ما محدود، کلیشه و محکوم به شکست است برای توضیح بیشتر چیستی این فرایند جامعه کوچک هشترود را در نظر می گیریم و بحثمان را ادامه می دهیم.
اگر ما از پنجره روانشناسی اجتماعی به اتفاقات و از آن محدودتر به مسائل فضای مجازی هشترود بنگریم به مواردی بر می خوریم که قابل توجه و نقد بوده وتهدیدی برای توسعه اجتماعی و فرهنگی و به طبع آن سیاسی-اقتصادی خواهد بود.از جمله ی این تهدید ها:عدم تحمل همدیگر چه در حوزه نظری و چه در حوزه عملی ،حتی در بین تحصیل کرده ها است،به طوریکه در هیچ یک از نشستهاو گفتگوها که در بین ما اتفاق می افتد،کوچکترین نشانی از تحمل عقاید و احترام به عقاید طرف مقابل دیده نمی شود و به همین خاطر انگیزه تشکیل تجمعات،گروهها،تشکلها و انجمنها در اولین گام با شکست مواجه شده و کسانی که با انرژی و قدرت برای تشکیل چنین گروههایی پیش قدم می شوند شکست خورده و سرکوب می شوند و به انزوای درونی خود می خزند.به نظر نگارنده یکی از دلایل این ضعف ، در درجه نخست به اصول آموزشی و تربیتی ما از خانواده،مهدهای کودک ومدرسه گرفته تا دانشگاه بر می گردد.بطوریکه در هیچ یک از این مقاطع تحصیلی، کاری عملی برای تقویت زبان گفتگو و دیالوگ و مباحثه ، گفتگوی مربی یا معلم و استاد با دانش اموز، ابراز عقیده و ابراز وجود، ایجاد فضا برای رشد خلاقیت کلامی و گسترش دید انتقادی به قضایای پیرامونی مثل فرهنگ، مسائل اجتماعی ، هنر ،سیاست، مذهب و ادبیات و....صورت نمی گیرد. در اصول آموزشی و تربیتی ما متکلم وحده بودن ، شنونده منفعل بودن دانش اموزان نمود بیشتری داشته و همین نگاه یک سویه به تعلیم و تربیت موجب شده است کودکان،نوجوانان و جوانان ما هر یک در طول مدتی که به تحصیل و کسب علم و دانش مشغول اند، برای خود اندوخته هایی جمع کنند و با همین تعلیمات و روشهای یک سویه و ناقص آموزشی، برای خود هویت دینی و هویت اجتماعی و هویت جنسی ... را تشکیل داده و وارد جامعه بزرگسالی و قبول مسئولیتهای مختلف شوند.به عبارتی هیچ یک ازاین هویتها که در اصل معرف فلسفه وجودی و چیستی هر یک از ماهاست، در هیچ یک از مقاطع تحصیلی و در هیچ اجتماع و گروهی ، مورد نقد و بررسی و آزمونی قرار نمی گیرد.این هویت ها شبیه به استقامت تکه های آهنی هستند که فقط از معدن جدا شده و در برابر آتش کوره ها و چکش آهنگران محک نخورده اند.
برای نمونه مثالی را در قالب داستانک خیالی عرض می کنم که مطلب گویا تر باشد.فرض کنید کودکی داریم که در یک خانواده متوسط هسته ای و کوچک سه نفره یعنی مادر،پدر و کودک بزرگ شده و وارد مهد یا مدرسه می شود و ما هر روز بچه خود را در کمال آرامش و اسایش و ابزار محبت و عاطفه با ماشین خودمان به دم در مدرسه می بریم و تحویل مربی یا معلمش می دهیم و برمیگردیم و این داستان را تا مقطع دبیرستان تکرار می کنیم و به دلیل داشتن امکانات اجازه نمی دهیم کودکمان با پای پیاده به مدرسه برود و یا با دوستانش مسیر خانه تا مدرسه و بالعکس را طی نماید و به این کارمان افتخار می کنیم.حال فرزندمان دوران ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در کنار والدینش طی نموده و به دلیل اهمیت دادن به علم و دانش و شرکت در رقابت اخذ نمرات 20 با کودکان فامیل اجازه شرکت در تیم های ورزشی و اجتماعات مذهبی ،علمی و سیاسی و غیره را به فرزندمان نداده ایم و دلبندمان را در آغوش گرم خانواده بزرگ کرده ایم و در نهایت تلاشهای شبانه روزی ما به ثمر نشسته و فرزند عزیزمان با کسب رتبه عالی در کنکور قبول و در دانشگاه تهران پذیرفته شده و پس از جشنهای مفصل ،پدر و مادرش برای ثبت نام او راهی تهران شده اند ، ثبت نام صورت گرفت و خوابگاه مشخص شد و وقت جدا شدن است.هنوز گرم این موفقیت بزرگ زندگی خود هستیم که در راه برگشت به شهرمان به یک باره ، دلمان می گیرد و نگران می شویم انگار یک جای کار می لنگد.سوال ها پشت سر هم در ذهنمان رژه می روند.آنجا تهران است.شهری شلوغ ،دانشگاهی سیاسی، از همه جای ایران آنجا هستند، سنی، شیعه ، مسیحی ، کلیمی، مذهبی ، اصلاطلب ، اصول گرا، تند رو، معتدل و از همه مهمتر کلاسها مختلط.......... فرزند ما چه خواهد کرد ؟ او تنهاست ، ما در کنارش نیستیم ، او یک بار هم برای خود نیمرو درست نکرده ، لباسهایش را نشسته ، تنهایی برای خودش خرید نکرده و....در مورد مسایل سیاسی و اجتماعی اطلاعاتش فقط و فقط منحصر به کتابهای درسی اش هست.عضو هیچ گروه و تشکلی نشده و ما اجازه نداده ایم با دختر عمو ها و دختر خاله ها و پسر عمه ها و پسر دایی هایش حشر و نشر داشته باشد.در آنسوی نقشه ایران ،در پایتخت فرزند دلبندمان تنهاست و اولین شب جدایی از والدین خودش را تجربه می کند و هم اتاقی هایش از چند جای مختلف ایران هستند ، لر، گیلک ، کرج ، کرد وبلوچ شب اول است .اشپزخانه دانشگاه راه نیافتاده و شام نمی دهند.اولین شب بدون غذا ، فردا اولین کلاس مختلط دانشگاه را تجربه می کند هنوز گیج است و قدرت سخن گفتن را ندارد ، سوال کردن برایش سخت است ، تجربه اش را ندارد،بهتر است باز هم گوش دهد.قرار است برای خرید کتاب به انقلاب برود، آری میدان انقلاب ، میدانی که قدم زدن در آن انقلاب درونی فرزند ما را رقم می زند.
اینجا یک چیز غایب است و آن عدم طی کردن فرایند اجتماعی شدن است ، به عبارتی اجتماعی شدن نیاز به سازوکارهای فراوانی دارد که ازجمله آن : حضور داشتن در اجتماع و مشارکت فعال داشتن در مسائل اجتماعی و قبول و ایفای نقش های اجتماعی است.شاید اگر ما کودکمان را تشویق و کمک می کردیم تا این فرایند را طی نماید، ترسی از این واقعیتهای اجتماعی نداشتیم و فرزند خود را در مقابل خطرات و تهدیدهای اجتماع واکسینه می نمودیم.
همانطور که متسحضر هستید این نمایی است از تعلیم و تربیت ما. بنده دنبال مقصر نمی گردم بلکه دنبال علتها هستم که چه می شود که ما و هویتی که برای خود می سازیم اینگونه سخت و کلیشه ای و البته شکننده می شود و در ایجاد رابطه و دیالوگ شکست می خورد.عللی مثل گذر از سنت به مدرنیسم .علتی که سرنوشت ما را ناخواسته رقم می زند.پدرانمان سنتی بودند و جامعه ی در عرض چند دهه تبدیل به جامعه مدرن شده و هنوز پدران و پدر بزرگهای سنتی ما زنده اند و با همان عقاید سنتی که البته بسیار محترم و ریشه دار، نفس می کشند و ما با تعلیمات آنها و داستانهای شبانه و اداب و سنن آنها بزرگ شده ایم.آنها کشاورز بودند و می کاشتند و برداشت می کردند و ریش سفیدی یا ملایی داشتند که راه و چاه زندگی را برایشان نشان می داد و نیاز به بحث علمی ، دیالوگ و گفتمان نداشتند،به همین خاطر تجربه ای از اصول گفتگو و مباحثه تجربه ای هم نداشتند تا به ما منتقل کنند.پس یکی از عللی که ما نمی توانیم عقاید یکدیگر را تحمل کنیم ، به گذشته و گذشتگان ما بر می گردد در جوامعی مثل هشترود فاقد چنین تجاربی بوده ایم.
این بحث ادامه دارد.............
برچسب: ،